آوریل 22, 2024

به گزارش رکنا، مدیر مدرسه ای در شهریار است. چند سالی می شود پای راستش از زیر زانو قطع شده است. علتش هم ابتلا به دیابت نوع 2 بوده است.

 نورالدین آقاجانی، که 30 سالی می شود در آموزش و پرورش خدمت می کند، سختی های فراوانی را در مسیر زندگی اش پشت سر گذاشته که آخرین آنها، از دست دادن پایش بود.

او که سال ها پیش، حرفه معلمی را در یکی از روستاهای دور افتاده قزوین شروع کرده است. روستایی که در فصل سرما، به علت بارش شدید برف، راه های رسیدن به روستا مسدود می شد و آقا معلم آنجا چند هفته بیتوته می کرد و بعد سری به خانه و زندگی اش می زد.

آقاجانی می گوید: «زمستان سال 1377 بود که برای تهیه مواد غذایی، از روستای الموت که در آنجا معلم مدرسه ای چند پایه بودم، برای تهیه مواد غذایی به قزوین رفتم. در یک روز عادی، مددت زمانی که طول می کشید تا از شهر به روستا برسیم، نهایتا سه ساعت بود. آن روز، ما ساعت دو بعد از ظهر از قزوین به سمت الموت حرکت کردیم. در راه برگشت، آنچنان برف سنگینی باریده بود که یک روز تمام آنجا گیر افتادیم و خوشبختانه، از مواد غذایی که برای استفاده در روستا تهیه کرده بودیم، خوردیم.»

وی می افزاید: «روز بعد کمی از مسیر را طی کردیم و با سختی خودمان را به روستای دیگری رساندیم؛ اما دیگر ماشین از کار افتاده بود و اصلا حرکت نمی کرد. روز بعد هم آنجا ماندیم. روز سوم بخشی از مسیر باز شده بود و توانستیم باز هم کمی پیش برویم؛ اما از یک جایی به بعد راننده گفت که دیگر نمی تواند به خوبی به مسیر ادامه دهد و علتش باز شدن زنجیر چرخ ها بود که در مسیر افتاده بود. من پیاده شدم و در آن برف، یک کیلومتر پیاده روی کردم تا در نهایت توانستم زنجیرچرخ ها را در جاده پیدا کنم. باز هم کمی پیش رفتیم و خودمان را به یک روستای دیگر رساندیم تا اینکه آنجا ماشین خراب شد و دیگر کار نکرد.»

او می گوید که اهالی روستا، به ما کمکشان آمدند و به آنها راهی را در میان کوه ها نشان دادند که میانبری بود برای رسیدن به الموت؛ اما به علت بارش شدید برف، امکان اینکه بدون حضور افراد محلی بتوانند راه را پیدا کنند وجود نداشت برای همین چند نفر از روستاییان با آنها همراه شدند تا مسیر را گم نکنند و می افزاید: «از مسیری رد شدیم که پر بود از برف و اطرافمان هم دره های عمیقی بودند که ما را به وحشت می انداخت. با این وجود توانستیم با اندک مواد غذایی که برایمان مانده بود خودمان را به روستا برسانیم و این یکی از سخت ترین روزهای من در روستایی بود که در آن تدریس می کردم.»

ماجرای قطع شدن پای آقا مدیر مهربان مدرسه

ماجرا به سال 1394 بر می گردد. از سالی که نورالدین آقاجانی، علائم بیماری دیابت را در خود می بیند. سریعا به پزشک مراجعه می کند و متوجه می شود که به دیابت نوع 2 گرفتار شده است. او از آن سال به بعد، تحت درمان قرار می گیرد تا میزان قند خونش کنترل شود.

او در ادامه می گوید: «در سال 1400 که انتخابات ریاست جمهوری برگزار شد، مدرسه من در شهریار نیز حوزه انتخاباتی بود. من به عنوان مدیر مدرسه، از طرف فرماندار، نماینده بودم که در شعبه، انتخابات به درستی برگزار شود. روزی که آرا در حال شمارش بود احساس درد در شست پایم داشتم. وقتی به خانه رفتم، دیدم که انگشت شست پای راستم سیاه شده است. به پزشک مراجعه کردم و به من گفتند که بالا بودن قند خونت باعث شده این انگشت عفونت کند. آنها گفتند ناچار هستند تا انگشتم را قطع کنند.»

«دنیا بر سرم خراب شد. من باید بخشی از بدنم را از دست می دادم.» اینها را نورالدین آقاجانی می گوید و می افزاید: «یک هفته بیمارستان بستری بودم. بعد از آن، پزشکان متوجه شدند که عفونت پیشروی کرده و پایم باید از پنجه قطع شود. بعد از آن، گفتند عفونت بالاتر رفته و باید پایم را تا زیر زانو قطع کنند. دلم می خواست هرچه زودتر این روند تمام شود ولی گویا بخت با من یار نبود. بعد از آن عمل، به خانه آمدم. احساس می کردم دیگر عفونت تمام شده است؛ ولی دو روز نکشید که دیدم عفونت همچنان وجود دارد. مجددا در بیمارستان بستری شدم و پایم را از بالای زانو قطع کردند.»

داستان_تلخ_قطع_شدن_پای_مدیر_مهربان_مدرسه_2 (1)

او با بغضی در گلو می گوید: «به مدت دو ماه در بیمارستان بستری بودم و جمعا 23 بار تحت عمل جراحی قرار گرفتم. همه این کارها، در تابستان انجام شد و من یک ماه اول سال تحصیلی را نیز می توانستم از مرخصی استفاده کنم تا کاملا بهبود پیدا کنم؛ ولی آنچنان دلم برای دانش آموزانم تنگ شده بود که ترجیح دادم به مدرسه بروم.»

این مدیر مدرسه در ادامه می گوید: «بچه های مدرسه متوجه نشده بودند که من دیابت دارم. آنها به یک باره دیدند که من روی ویلچر هستم و پایم قطع شده است. خیلی از آنها آمدند تا با من همدردی کنند و فکر می کردند که من در تصادف چنین بلایی سرم آمده است. من به آنها توضیح دادم که مراقب خودشان و خانواده هایشان باشند تا چنین اتفاق بدی برایشان رخ ندهد.»

نورالدین آقاجانی می افزاید: «تا بهمن ماه آن سال، با ویلچر به مدرسه می رفتم. زخم هایم بهتر شده بودند و در نهایت برای ساخت پروتز پا اقدام کردم که اواخر فروردین سال بعد، این پروتز برایم آماده شد و من با دو عصا به مدرسه رفتم. رفته رفته راه رفتن برایم راحت تر شد و با یک عصا به مدرسه می رفتم و الان شرایطم خیلی بهتر از قبل شده است و می توانم بدون عصا نیز با پای مصنوعی راه بروم.»

او در پایان در خصوص واکنش دانش آموزهای مدرسه به راه رفتنش می گوید: «همه آمدند جلو و گفتند آقا مدیر که پایش قطع شده بود پا در آورده! بچه ها شگفت زده بودند. من دوباره پا در آورده بودم و این باعث حیرت دانش آموزانم شده بود. یکی از آنها جلو آمد و رو به بقیه دوستانش گفت: من هم که دندان شیری ام افتاده بود، دوباره درآمد، پای آقا مدیر هم حتما شیری بوده! و همه شروع به خندیدن کردند؛ اما ای کاش حرف هایش حقیقت داشت. کاش پای قطع شده ام دوباره در می آمد.»

زهرا علی هاشمی / روزنامه ایران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *