می 20, 2024

[ad_1]

به گزارش رکنا، دل توی دل گل بهار نبود.مگر می شود محمد از خانه بیرون برود و جواب تلفنش را ندهد.در اتاق خانه شان راه می رفت و عرق سرد می ریخت و کف دستانش را به هم می مالید.خواهرش لم داده بود روی کاناپه و سرش در گوشی بود.می گفت:«بنشین سرگیجه گرفتم.مطمئنم چیزی نشده و فقط سر ظهری من را کشاندی اینجا.تو و محمد هم دیگر شورش را درآورده اید.چقدر خودتان را برای هم لوس می کنید؟»

اما حرف گل بهار یک کلام بود.می گفت مطمئنم چیزی شده، یا بلایی سرش آمده یا گوشی اش را دزدیده انند.اگر بلایی سرش آمده باشد چه؟ نکند دیگر محمد را نبینم!

این ها را می گفت و اشک هایش بی اختیار روی گونه هایش می ریخت.بی تاب و بیقرار بود و نمی دانست باید چه کاری انجام دهد.تنها کاری که به ذهنش می رسید این بود که به خواهرش زنگ بزند و از او کمک بخواهد.خواهرش تنها کسی بود که او در تهران داشت.

زن جوان و خواهرش تا عصر آن روز کنار هم در خانه او واقع در جنوب تهران ماندند.در تمام این ساعت ها خواهرش او را دلداری می داد و می گفت نگران نباش.اما وقتی نزدیک غروب شد حتی خواهرش هم نمی توانست به خونسردی چند ساعت قبل باشد.دلهره مثل خوره به جان هردوی آنها افتاده بود.

پیامک آدم ربایان

صدای هشدار پیامک که از گوشی گل بهار بلند شد، دو خواهر مثل فنر از جا پریدند و سمت اپن آشپزخانه رفتند.اسم محمد روی گوشی ظاهر شده بود، گوشی در دستان گل بهار بود اما دستانش شل شده بود و اشک در چشمان حلقه زده بود.خواهرش گوشی را کشید و پیامک را باز کرد.با دهان نیمه باز و چشمان گرد نگاهش بین گوشی و صورت گل بهار می چرخید.گفت:«نوشته محمد پیش ماست و حالش خوب نیست.»

زن جوان هق هق می کرد و با صدای بلند گفت زنگ بزن ببین گوشی دست کیست.

خواهرش تماس گرفت اما بعد از اولین بوق رد تماس داده شد و بلافاصله پیامک دیگری آمد که نوشته بود زنگ نزن.فقط پیام بده!

خواهر گل بهار نوشت شما؟

جواب آمد:«ما محمد را ربوده ایم.کارت بانکی اش هم دست ماست.30 میلیون به این کارت بزنید و رمز کارت را برای ما پیامک کنید تا جان او به خطر نیفتد.»

گل بهار دستش را روی دهانش گذاشت و به دیوار تکیه داد.کنار دیوار سرخورد روی زمین.خواهرش شماره ای گرفت.گل بهار با صدایی که انگار از ته چاه درمی آمد گفت:«به کی زنگ می زنی؟»

خواهرش گفت: 110

زن جوان از جایش پرید و گوشی را از دست خواهرش گرفت و ثطع کرد.گفت نه! اگر بفهمند ما موضوع را به پلیس گفته ایم بلایی سر محمد می آورند.

خواهرش او را نصیحت کرد کمی عاقل باش! تو که پول نداری برای آنها بریزی!چطور می خواهی چنین پولی تهیه کنی؟

اما انگار گوش های زن جوان چیزی نمی شنید.با دستان لرزان شماره اقوام دور و نزدیک خودش و محمد را گرفت و هق هق کنان موضوع را برای همه آنها تعریف کرد.می گفت اگر نتواند پول را تهیه کند آدم ربایان محمد را می کشند.

اولین سرنخ از مرد جوان

یکی دو روزی طول کشید.زن جوان نه خواب داشت و نه خوراک.خانواده هایشان مثل خودشان دستشان خالی بود.هر چه در چنته داشتند روی دایره ریختند و کل پولی که توانستند جمع کنند 19 میلیون تومان بیشتر نشد.

گل بهار به خواهرش گفت:«به آدم ربایان زنگ بزن و بگو ما فعلا همین پول را داریم.»

ردی در دست پلیس

خواهرش گفت:«عجله نکن! باید به پلیس اگاهی بروی.انگار ردی از محمد پیدا کرده اند.»

زن جوان ابروهایش را در هم کشید و سرش را به خواهرش نزدیک کرد و گفت:«تو موضوع را به پلیس گفتی؟»

خواهرش از جا بلند شد و با صدای بلند گفت:«معلوم است که گفتم.تو می خواهی کار دست خودت دهی من که نباید عقلم را دست تو بدهم.»

دو خواهر سریع خودشان را به پلیس آگاهی رساندند و ماموران به آنها گفتند که رد موبایل محمد در مرقد امام خمینی زده شده و مشخص شده که او در این مدت آنجا بوده است.

گل بهار بی تاب بود که بداند الان محمد کجاست که به او گفتند باید به شعبه یازدهم دادسرای جنایی تهران بروی.

مردی که خودش را ربود

محمد با دستان دستبند خورده روبروی محمد وهابی بازپرس شعبه یازدهم دادسرای جنایی تهران نشسته بود.گل بهار سراسیمه وارد شعبه شد و بغضش ترکید.

او نمی دانست در این چند روز چه بلایی بر سر شوهرش آمده است و وقتی دستبند را بر دستان محمد دید حسابی گیج شده بود.زن جوان چیزخایی می شنید که او را مبهوت و شوکه کرده بود.

محمد در جریان تحقیقات گفت:«5 سال قبل وقتی من و گل بهار 17 و 18 ساله بودیم به خاطر علاقه شدیدی که به هم داشتیم بی توجه به سن و سال کممان با هم ازدواج کردیم.تصمیم گرفتیم برای زندگی به تهران بیاییم و همان وقت ها بود که من توانستم کار نصب دوربین مداربسته را یاد بگیرم و از این راه کسب درآمد می کردم.زمدگی مان بد نبود و درآمد من کفاف دخل و خرجمان را می داد.همین که می دیدم عشق بین من و همسرم هر روز پررنگ تر می شود باعث می شود یک نان بخورم و صد نان خیرات کنم.اما یکی دو سال بعد از ازدواجمان بود که فهمیدم توانایی بچه دار شدن ندارم.انگار دنیا روی سرم خراب شد اما همسرم می گفت که برایش مهم نیست و زندگی با من را حتی بدون فرزنددار شدن دوست دارد.او گلایه ای نمی کرد اما من دلم برای جوانی او می سوخت.»

مرد جوان در ادامه گفت:«از این ها گذشته مدتی قبل به یک بیماری خونی دچار شدم و باید تحت درمان قرار می گرفتم.نمی خواستم همسرم از شدت وخامت مریضی من و هزینه های سرسام آور آن خبر داشته باشد.برای همین بدون اینکه به او بگویم از فردی مقداری پول نزول کردم.روزها می گذشت و بهره پول زیاد می شد.من هم توان پرداخت آن را نداشتم.می دانستم همسرم چقدر عاشق من است.برای همین نقشه کشیدم که وانمود کنم من را ربوده اند تا او به هر دری بزند که پول را تهیه کند و به شماره کارت من بزند.با خودم فکر می کردم بعد هم موضوع را می فهمد و از من متنفر می شود.لابد طلاق می گیرد و از زندگی بدون بچه با من خلاص می شود.برای همین به مرقد رفتم و از انجا با گوشی خودم به زنم پیامک می دادم.»

گل بهار به زمین چشم دوخته بود و متعجب و شوکه به حرف های محمد گوش می داد.بازپرس از زن جوان پرسید:«به اتهام کلاهبرداری از شوهرت شکایت داری؟»

زن جوان گفت:«نمی دانم چرا محمد چنین کاری با من کرد.سه روز روزگارم سیاه بود! اما من هنوز هم شوهرم را دوست دارم و از او هیچ شکایتی ندارم.پولی که از اقوام گرفته ام به آنها پس می دهم و می گویم که محمد پیدا شده ختم به خیر شد.بعد برای بدهکاری اش فکری می کنیم.»

با اعلام گذشت شاکی، متهم به زودی آزاد شده و روال قانونی رسیدگی به این پرونده طی خواهد شد.

[ad_2]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *